تبليغاتX
دختر خوب
درد دل
این درد دل کوچیک من برای دل بزرگ تو...

 

دیشب هنگامی که سر بر بالین نهادم به آرامی آمدی و با تصویرت خواب را از چشمانم ربودی.با نگاهی به چشمان معصومت گفتم:آیا ربودن قلبم کافی نبود؟

مثل همیشه با سکوت پر حرف و بوسه ای که بر گونه ام نهادی از پاسخگویی اجتناب کردی و کوله بارت را که مملوء از عاطفه بود برداشتی و مرا با ستارگان تنها گذاشتی.

ماه به آرامی پلک میزد و گلها خفته بودند،ستارگان چشمک میزدند وگویی ابرها دلشان گرفته بود...

به آرامی اسمت را بر زبان آوردم تا برای بار دوم دستانم را دریابی که ناگهان بغض گنگ آسمان شکست و شروع به گریستن کرد.

آسمان میگریست من با چشمانی متعجب در حال نظاره چشمان غم آلودش.

آیا این نام تو بود که موجب شکسته شدن بغض آسمان شد یا از وسعت دریا کم شده بود؟

اما نه...

آسمان نه بخاطر تو گریست و نه وسعت دریا کم شده بود،شاید آسمان با نگاه به چشمانم که گواه عشق بی پروایم بود گریست،بخاطر من و قلبم...

بخاطر من و قلبم که همیشه به تو گفته بودیم به اندازه تمام قلب کوچکم،به اندازه تمام قطراتی که باران تشکیل دادند و به اندازه وسعت عشق خداوند به انسان دوستت داریم و تو...

و اما ای آسمان چشمانم در انتظار است،دستانم یار طلب میکند،پاهایم تاب حرکت ندارد،بر لبانم نام او جاریست،به مشامم عطر حظورش میرسد و قلبم بی تاب...

من همچنان بی تاب خواهم ماند و برای همیشه دوستش خواهم داشت...

دل بیچاره من

تو اگر یخ زده او باشی

بهتر از داغ شدن در طلب دیگری است

سالها میگذرد

دل من قطب شمال است هنوز

گرمی از جانب چشم تو محال است هنوز

 به امید تابش

به امید ذره ای گرم از جانب تو

به دل یخ زده من برسد

دل من در طلب روز وصال است هنوز...   

  

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 19:47 توسط ماوا |
دلتنگی

 

 

دلم به تنگ آمده و دل تنگیهایم سخت دل تنگ دلتنگی هایت است.همه خیابانهای شهر پر از من

 

شده ومن خالی از حضورت.حتی ستاره ها هم به من نیشخند میزنند؛نیشخندی که همه آسمانها  را

 

بیدار میکند.میترسم!میترسم  از دلتنگیهایم که روزی هیولایی شود و دختر شعرهایم را

 

 

بترساند،میترسم از دلتنگیهایم که روزی شعرهایم را بدزدد

 

دلم به تنگ آمده چون دوستت میدارم و دوستت میدارم چون دختر شعرهایم تنهاست؛اما ای کسی

 

که دوستت میدارم بدان که نمی گذارم شعرهایم یتیمیشان را دراز کنند،هر چند آنها نوپایند و

 

کلکهای ناتوانم به انتظار تو تا قاب تا قاب پنجره بیشتر نمی رود.میترسم آن قدر دلتنگت شوم که 

 

برای  سیر کردن دلم عشقت را بسوزانم و به خاکستر هوس بسپارم،بی آنکه به سلام اولت بیندیشم.میترسم،بی سلام خداحافظی کنم.میترسم...

 

 

ای آنکه عاشقانه دوستت  میدارم،بدان

دلم به اندازه همه دلتنگیهای زیبای دنیا برای دلتنگیهایت به تنگ آمده

به فریادم رس...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:21 توسط ماوا |
سلام.سال نو همه مبارک.

 

البته ببخشید که دیر گفتم،واقعیت امر اینکه به لطف دوستان(انجمن بیوتکنولوژی)سخنرانی داشتم و خدا رو شکر گل کاشتم...

 

امیدوارم سال جدید سال خوبی برای همه شما باشه

 

 

 

این شعر هم مال شما...        

 

منم مجنون آن لیلا

 

که صد لیلاست مجنونش

 

تمام شهر لیلا می شود وقتی تو باز آیی

 

میدونم که خیلی خوشتون اومد

 

بای...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 17:15 توسط ماوا |
ستاره کوچکم

 

ورق بزن

 ورق بزن اسمان را

 و بکوب پاهایت را بر طاق اسمان

 سپس فریاد بکش تا ملکوت

 

 

 ***

 

اسمان را بشکاف

 ابرها را پاره کن

 و خورشید را له

 

 *** انگاه آرام زیر لب بگو

 

 ( ستاره کوچکم دوستت دارم )

 

 

 

 
 
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:38 توسط ماوا |
انتظار

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 16:17 توسط ماوا |
انتظار
 

 دیشب وقتی چند سال عقبتر رفتم  از میون  خاطراتم و بوسه های مهربون بابا صندوقچه عاشقیمو جدا کردم.اصلا فکر نمیکردم ما بین اونا چیزی رو بشه پیدا کرد که به درد یه قلب عاشق بخوره....

صندوقچه رو با یه دنیا ترس و وحشت باز کردم.خالی بود....اما پر...

خالی از هر چیزی که وجود خارجی داشته باشه و پر از...

دیشب چشمای پدرم،دستای مادرم و قلبتو جدا کردم

قلبت چقدر خاک برداشته بود...یادته دادیش به من... روز تولدم بود،همون روز که یه جعبه فانتزی خالی دادی دستم،گفتی این قلبمه،هدیه می دم به تو...

صدای ضربان قلبت مثل همیشه دیوونم میکنه...

یادته گفتی دیوونگی عار نیست،من بهت خندیدم گفتم (دیوونه)

دیوانه من کجایی که

دیوانه نگاهت،چشم 

 انتظار است.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 15:59 توسط ماوا |
 یه سلام به همه شما.

دوستای خوبم...

                 

      ((عیدتون مبارک))

 

                  

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 16:4 توسط ماوا |
...
یه سلام به همه بروبچ خوب و محترم بلاگفا

امروز با یه متن شیک اومدم.(نوشته خودمه)

((قرارمون))

۲تا فنجون قهوه

روی ۲تا میز شکسته

وسط۲تاخرابه

بین۲تا شهر مخروبه

قرارمون رو میگم...

 

۴تا چشم به هم

با۴تا دست رو هم

تا۴شبانه روز مستمر

یادش بخیر

ای کاش اینجا بودی

دلم برات تنگ شده

 

خوشت اومد میدونم عالی بود .دیگه چه میشه کرد

نظر یادت نره

فعلا

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 11:46 توسط ماوا |

                         ((آشنایی))    

 

 

صدایت را

بر تار تار وجودم می بافم

و نگاهت را بر قلبم پیله می زنم

تا پیله ها را پلیسه کنم

 

دستانم را بر دستانت کوک میزنم

و درخشانترین ستاره ها را

تنها به تو هدیه می دهم

 

من...

من این اشنایی را

به فال نیک می گیرم

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 19:19 توسط ماوا |

 

 ((بدون عنوان))

 

 

تاب را هل بده

واز سرسره زمان پایین بیا

با گلهای میخک الاکلنگ بازی کن

و بگذار،رنگین کمان

چهره نجیبت را ببوسد

 

بر سنگفرش سرد پارکهای دنیا

لحظه های تنهاییت را صید کن

 

حالا تو تنهایی و

سرسره زمان من

عمودی بر زمین فرورفته

شاپرکهایم پرواز نمی کنند

و الاکلنگ زمانه ام

برابر نمی ایستد

 

این سرنوشت است

که شاپرک و پروانه را جدا ساخت

و بوسه میخک را اعدام کرد

اما تو نگذار،بازی سرنوشت

اسمان و ستاره ها را اعدام کند

و قایقها را از موجها جدا سازد

 

مهربانم

نگذار در امتحان زمانه

روفوزه شوم

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 19:17 توسط ماوا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا